ورونیکا
از هم نمی پاشم ولی شکسته ام
نمي رسد به تو دستم اگر چنين باشم ...
به خودت که می ایی دیگر نه کسی که از پشت بغلت کند نه دستی که شانه هایت را بگیرد نه صدایی که قشنگ تر از باد باشد روز مادر را به مادرانی تبریک می گویم که جنسیت و زن بودن را ورای انسانیت نمی دانند وانسان بودن را ورای دیگر ابعاد به کودکان خود می اموزند و فرزندانی با ارزش های والای انسانی تربیت کرد ه ا ند. و همچنین به مادرانی که زنانی بوده انددر برابر نا ملایمات و تحقیر ها و توهین ها به حکم زن بودن سکوت نکرده اند و در نتیجه تسلیم نبودن وسکوت نکردن را امو خته اند. به مادرانی که در شرایطی نا برابر و سخت شکسته اند ولی از هم نپاشیده اند تا قدرت انتخاب ودرست اندیشیدن و عزت نفس بیاموزند. به زنانی که مادرانی بوده اند که اغوش گرم وبوسه را دریغ نکرده اندو لحظه لحظه ها را در کنار کودکانشان زیسته اندو زندگی کردن را اموخته اند. ودر نهایت به مادرانی که میاموزند که انسانها از گوشت و پوست و روح هستند و نباید به بازی گرفته شوند به حکم جنسیتشان. و به زنانی که شکسته اند و لی تفکر زندگی در هر چهار چوب را نمی اموزند و مادرانی هستند پرستیدنی که می اموزند زندگی زیستن در چهار چوب باید ها نیست زندگی شکستن تابو ها و پرداختن بهای اهدافمان میباشد . سکوت دلم را شکسته ام .فکرم مشغول ودلم گرفته ... افتابی نیست ! خورشید کجاست؟ همه خوابند من وتو به چه می اندیشیم ؟ به تنهایی ؟ به درد ؟ یا به کسانی که روزشان را بی اندیشه سپری میکنند؟ یا به کسانی با فدا کردن همه چیز تابو شکنی می کنند؟ وتفکر تغییر ... این تنها گواه انسان بودن وپویا بودن که این روزها به گناهی تازه بدل شده .... یا به کسانی که عمق این درد و رنج را احساس کرده و انرا فریاد میزنن و راه رهایی را در مرگ ونیستی میدانند؟ به چه می اندیشه ایم؟ ما همانی هستیم که می اندیشیم... اون لحظه های را زندگی می کنیم که همیشه به یاد میاریمشون با طعم تند زندگی چقدر از زندگیتونو بیاد میارید؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا بعضی لحظه ها جاودانه میشن ؟ یعنی اون لحظه همون لحظه ی موعوده؟ همون لحظه که جسم وروح وذهن با هم تو یه لحظه یه چیزو فریاد می زنن؟ همون لحظه ست که هر کاری میکنی بنظرت درست ترین کاره؟ وهیچ وقت پشیمون نمیشی و فکر میکنی وقتی جسم وروح وذهن با هم هستند دیگه خطا نمیکنی و داری اون کاری را می کنی که باید ... واین همون لحظه ای میشه که بیادش میاریم تا روایتش کنیم ؛ ارزش زندگی به این لحظه هاست هر چند کوتاه و کم باشند. لحظه ی سال تحویل یادمه که فقط یه چیز خواستم .گفتم خدایا بهم نشون بده که داری نگاهم می کنی میخوام سنگینی نگاهتو حس کنم دیشب خدارو تو لحظه ای دیدم که جسم و روح و ذهنم با هم و یک جا بود من خدا رو تو اون لحظه دیدم دیدم که مهربان نگاهم میکنه به اون لحظه شک ندارم من خدا رو درون انسان هایی دیدم که از یه جنس دیگه بودن انسان هایی از جنس شیشه ؛شفاف ؛ که خدای درونشونو هیچ غباری نگرفته بو شفاف تر از اب و قابل لمس من خدا رو دیدم که عاشقانه نگاهم میکرد.
تو آسمان تر از آني که من زمين باشم
طلوع سر زده از آفتابت از من خواست
که زير سايه ي چشم تو شب نشين باشم
نمي رسد به من آن گونه هاي گندم گون
هزار سال دگر هم که خوشه چين باشم
تو از کدام طرف بال مي کشي در من
که لحظه لحظه نفس هات را کمين باشم
"هزار نکته ي باريکتر زمو اينجاست"
چکونه بگذرم از اين که ساذه بين باشم
من آخرين غزلم در غروب وحشي عشق
پریزادهء من براي تو اولين باشم

اي بغض غم انگيز ترين شعر شبانه!
امشب غزلم ياد تو را کرد بهانه
من واژه به واژه به تو پرداخته ام تا
اين تازه غزل پر بکشد خانه به خانه
پرداخته ام تا همه ي شهر بدانند
تشويش غزل هاي من از توست نشانه
مردانه سخن گفتم و هر بار شنيدي
اين بار مرا بشنو از اين بغض زنانه
يک عمر به ياد تو قدم مي زند اين دل
با سايه ي دلواپس من شانه به شانه
در کوچه ي دلتنگ ترين خاطره هايم
من مانده ام و دفتري از شعر و ترانه
تا پنجره ي چشم تو يک لحظه بخندد
من منتظرم ... اين سوي ديوار زمانه
من را بسوزان تا شبي خاکستري باشم
آتش بزن پرواز من را قله در قله
بگذار تا شاهين بي بال و پري باشم
اينجا همه در با تو بودن ها شريکند آه
کاري کن امشب من " خودم" من " ديگري " باشم
من آسمانم، در زمين از من گريزي نيست
خود را به هر جاي جهان هم مي بري ... باشم
من با تمام آنچه دارم عازم جنگم ...
حتي خدا را هم به ميدان آوري ... باشم
من سرزمين پيکرت را فتح خواهم کرد
حتي اگر فرمانده ي بي لشکري باشم
بگذار تا يک لحظه در آغوش من باشي
بگذار من هم پادشاه کشوري باشم
در نيرواناي شگفتت جرم من اين بود :
بودا شدم تا عاشق نيلوفري باشم
من مانده ام و وسعت بالی که ندارم
صد بار شکستم دل و هر بار ندیدی
اکنون من و این کهنه
سفالی که ندارم
صد شعر سرودم که شکارت کنم اما
در
این غزل تازه غزالی که ندارم
گفتم که تو را شرح دهم در همه
ی شهر
یک لحظه بیندیش به حالی که ندارم
بیدار
نماندم که تو را خواب ببینم
من مانده ام و خواب و خیالی که ندارم
عمریست زمینگیر تو و دلخوش آنم
بر دار تو ای عشق کمالی که
ندارم
حوای من! از هر چه بهشت است گذشتم
جز دوری ات
امروز ملالی که ندارم
پاسخ بده تا هر شب من بوی تو گیرد
پاسخ
بده امشب به سوالی که ندارم
| Design By : Pars Skin |






